تقدیم به پیادگان سبز :
انسان های پیاده ی پرهیاهو
پیر و سر شکسته برگشتند
و جاده ها را قی کردند
در باک بنزین ماشین ها ، هواپیما ها
باد می آمد
و نفس ها در شکم ها گندیدند
و دیگر نطفه ای به نزدیکی ای دل نباخت
و لب ها ...
در شعر من خشکیدند
زان پس شب بود و بانگ نوحه بر بام ها
که با خانه هایمان چه کنیم ؟!
چهار روز پرسشگری در محله نظام آباد تهران و یک شعر :
زن های معطر
به پیری کال
طعنه زده به زیبایی
به گِل نشسته ی قسط های آگاهی !
به دام مانده ی چرخ و سکوت و چرخ
بازیگران شاد
زیر گُل های رنگ باخته ی چادر خانگی .
جامه ای از گوشت می ریزد
با ترسی که خیمه می زند بر استخوانش
هر روز
هر شب
... آه اگر مسلمان نبود ... !
و شبانه روزی پنج نوبت چندین بار سرش به سنگ نمی خورد !
چه چیز خانه پای خنده های رفته از لبش می بود ؟!
اصلا چه از او می ماند ؟
جز یک پرسشنامه .
تا برای ابد در پستو بماند
جیغی را که برای روز مبادا گذاشته است .
به خدا شاعریم نخشکیده بود . گاهی آنقدر دربه در می شوی - دستت ، ذهنت و تمام تنت - که دل و دماغ نوشتن اینجا هم نمی ماند ... بعد از مدت ها چند شعر به ترتیب قد :
۴ شعر اول تقدیم به تمام دختران سر به هوای ایران ! :
۱
خراب که می شود
امپراطور خاموش خانه
لبالب لیس می کشد
ماتیکی مات
تمام شعرت را .
چانه ات انگار
گریخته باشد از تنوری داغ .
می نشینی در به درِ واژه هایِ بی بندرِ قیام کرده یِ گرسنه یِ منتظر
....
آه گلوی کوچکِ نوزاد عریان
من شعرم را از تو می خواهم .
۲
چه بازار سیاهی است
چشم های تو
۳
زنِ عریانِ آفریقایِ کهن
تا عریانیِ زنِ زیبایِ امروز !
چقدر جامه پاره کرده است ؟!
۴
لب هایم را پرتاب می کنم
به سوی تو
تا گلوله ای باشد
برای مغز کوچکت !
۵
اجداد من
وقتی کپرهاشان سوخت
تازه قلیان هاشان چاق شد
از آتش جانانه ای که به پا شده بود .
۶
زمین هایمان را فروختیم
دمپایی ابری خریدیم
۷
مار و انسان
دشمن دیرینه اند
آستینم را گواه می گیرم
شعر هایم را
در ابتدا یک شعر :
بر سر تمامی گردنه ها نشسته است
بی اسب و بی تفنگ
اما پر هیبت و عشق انگیز .
به بادش می دهی مثل چشمان گندمی ات اما
باز خیالی مبهم
از مقابلت می گذرد
هر روز
برقی مبهم
روی قدم هایت می افتد
هر روز
...
آخر آدم کجا برود ؟!
که آزاد و رها باشد
بی خدای بی خدا
مثل قایقی واژگون
که هرگز دین و دِینی به آب نداشته است
آخر آدم کجا برود ؟!
که نَفَس مخلوقی ، حتی درختی
آن را نیالوده باشد .
آخر آدم ؟ ...
نه
باید به همین دنیا و دریا و ستاره ها دل خوش بود
که هر کدام امروز
نام دختری را یدک می کشند
باید به همین سگ و سیگارها
به همین توت و تنبور ها
به همین زن و زالوها
به همین خدا و خُرجین ها
دل خوش بود
می توان حتی
به گربه ی ولگردی
که عاشق گنجشک آشیانه داری شده است
دل خوش بود .
و چندین شعرک بدون هیچ ترتیبی :
1
روزی من و تو به هم می رسیم
بی آنکه آدم باشیم
به هیئت کوهی شاید
تا لااقل ضرب المثلی را خراب کرده باشیم .
2
صورتم را اصلاح می کنم
موهایم را شانه می کنم
کت و شلوار می پوشم
عطر می زنم
تا مگر در خواب ببینمت .
3
دختران مسلّحند
به پیاز و چاقو
در زیر مقنعه
4
جانی را به لب می رسانی
تا نامم بر لبت شکل بندد .
5
هوا نجس شده است
مبادا نفس بکشی
6
بیا بالشت هایمان را
به هم قرض بدهیم .
7
تو عاشق زنگ زدن من بودی
مثل زنگ زدن پلّه های فلزی پارک « آزادی »
8
کودکان همیشه
از پلّه هایی می افتند
که والدینشان آن خانه را اجاره کرده اند .
9
دو دنیا
چکه کرده است
میان گسلی از مرمر
با شب های شلال
به روی دو شانه ی برفی
10
آه ای خدای جبار عزیز
پس کی آیه ی آغوش
بر من نازل می شود ؟
11
مبل خسته ای ام
که خمیازه می کشم
اما با دهانی پر از آتش
12
می ترسم به تو نامه بنویسم
پستچی چشمان هیزی دارد .
13
بو های معطر
نشانی از جاودانگی بر سینه دارند .
14
چه شباهت زیبایی است
میان سرخی آآآآسمان پس از بارش برف
و چشم های تو
15
یار چقدر حرف مشترک دارد با مار
16
خدای مهربان من
تو که فقط مال تو فیلم ها نیستی
17
دوست دارم
دستی باشم
برای تخم یک روزه ی گنجشکی
که از لانه اش پرت می شود .
18
آرزو می کنم
فنجانی باشم
تا شاید
به کامی برسانی ام
... سیگاری حتی .
۱۹
آرزو می کنم
شیطانی باشم
برای تو
تا از بخشودگی ات
نا امید نمی بودم .
اول چند کار کوتاه :
۱
وقتی اسکیمو ها
با برف خانه می سازند
لب های ما مگر چه کم دارند ؟!
۲
عشق مثل سیگاره
هر پُک که می زنی
باید کلی دود پس بدی ! .
۳
لب هایم به خارش افتاده اند
از تعفّنِ گرگ و میشِ بوسه هایِ بی پدر ؛
وای ...
اگر خدا لب می داشت ! .
و دو شعر بلند تر
۱ تقدیم به بوی بهار :
همچون لیوان ترک خورده ایم
بر لب های هم .
عشق را
هیچ ظرفی مأمن نیست
نه بیابانی که در سرم پیش افتاده است
و نه جوجه هایی که بر تنت لانه جسته اند
عشق تنها مجال کوتاهی است
که از تنفس عطری غریب
برهوتی را
می پراکند
تا حسی را
خاطره
و خاطره ای را
خانه کرده باشد .
۲
آتش کشف شد ؛
از بوسه ی لب های برآماسیده ی انسانی مرد
بر دستان پر هیبت پروردگار
و بعد خدا خدایی کرد
انسان هم نفس کشیدن آموخت
دم و باز دم
با لب های گر گرفته اش .
...
و این چنین بود
که آتش به دل آدمی افتاد
...
چندی نگذشته بود هنوز
که ناگهان دلش یخ زد ؛
آتش پرید
مقابلش نشست ...
او
همسر
برگزیده بود .
" به آن جمی های عزیز
با یاد آتشی بزرگ "
سرد
همچون شرمی
که بر پیشانی الاغی نجیب
گل می اندازد .
شب شده است
" خیرو " (۱) چرا نیامد ؟!
همیشه سبزگی صورتش
قبل از سیاهی شب
از مقابلم می گذشته است ، منزل وار
...
خیرو چرا نیامد ؟!
" آهای اسفندیار ؛
خیرو غروب " بندِ بُرم " (۲) کرده بود
شوریده بود و می دوید
مثل گیس هایش
انگار باد بوی " منوچهر " آورده باشد باز !
مثل آن زمان
بی حیاتر از همیشه بود "
همه ی این ها را زن میان سال همسایه می گفت
همچنانکه در سیاهی شب
رخت خونی شوهرش را
در رودخانه می شست
که ظهر اسب او را زمین زده بود
آن هنگام که دختر عکاس شهری
با کرشمه ای عکسی از او گرفته است
و خندیده بود ،
مثل خنده ای که برای هر عکس انداختنی لازم است .
...
اما فاش شدن پیراهن گلگون
هیچ عاری ندارد
در مقابل مردی
که شب زنش به خانه باز نیامده
و در خیال همگان
شوریده ی آغوش عشقی دیرین ،
که منوچهر از شهر باز آمده است .
خیرو چرا نیامد ؟!
فردا
تخم ها زیر مرغ ها خواهند ماند
و خروس ها تخم ها را خواهند شکست
فردا
سپیده ی صبح
ننگ منزل بی بانو را
بر سرم آوار خورشید خواهد کرد
فردا
اشاره ی انگشتان مرد ها
چشمانم را به گِل می نشانند
فردا
پشت دست زن هایشان
سرخ خواهد شد
از " چَپَک " های (۳) بی محابایشان .
...
مرد به آسمان نگاه کرد
به آن که تنها درد
ذاتش را می شناسد .
مردان به درد
و زنان به مرد
معتادند !
همان مردانی که
ابروان زنانشان
دیوار های منزلشان است ؟!
...
مشتی خاک برداشت
بی آنکه به زمین نگاه کرده باشد
کشید
بر هر آنجا که زخم بود
...
مرا آن به ، که در شهر زندگی کنم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- مصغر خیرالنساء که در فرهنگ عامه ی بومی امروز به اشتباه واو آخر را واو تحقیر می دانند که در واقع واو تحبیب است .
۲- ابرو را آرایش و اصلاح کردن (بُرم = ابرو ) که در مناسبت خیلی خیلی خاص صورت می گرفته است .
۳- (چپک زدن) زدن کف دست راست بر پشت دست چپ . زمانی این عمل توسط زنان رخ می داده است که فردی که به روی او چپک زده می شود کار بسیار ننگ آمیز و ناپسندی از او سرزده باشد .
من یک مار زخمی ام اما
بر تن هیچ انسانی رعشه نینداخته ام هرگز
از ریسمان سیاه و سفید
یا هر آنچه که گردن می نهند بر آن ؛ ...
زخم من در خواب بوده است
زخم من !!
زخم عزیز من !!
" لالا لالا گل نازم
بخواب رو چشمای بازم "
من اصلاً خواب را بر چشم بازی ، تر نگرداندم ،
حتی اگر مادر بزرگم
دم به دم بعد هر پک قلیان هم جانش
فریاد برآرد :
" آب که روشنایی است مادر !! "
من اما ... چشمان روشن را دوست نمی دارم
من ... ماهی کوچک بودن را دوست نمی دارم
...
فقط گاهی که دندانم
این لبان از خویش غریب تر را
به آغوش مردانه اش می کشد
دور از چشمانِ پشتِ پُر دشنه
از دشنه های پشتِ پر باروت
آرام و سر به زیر
مشق فردای دانش آموزانم را سرخط می کنم ؛
" کودکانِ هم بویِ خرجینِ مردانِ ماهی فروش
به کره ی زمین خوش آمدید . "
تقدیم به برادرم و هر آنکه خود را برادر می داند !!
زود تن نسپاری به پیری برادر
او پلنگی باز نشسته در آستین داشته همیشه
پلنگی با تاجی از فکاهه ای خونین
با چشم هایی که مغالطه گران تنهایی همند .
پلکی بتکان برادر !
او زنانه زیبا می سازد
فراق را هم حتی
کافی است موهایش را بگشاید از هم
تا بادی جان بگیرد
از امتداد گیسوانش
که قلب توست
و بعد هم لبالب بسازد
دنیایی را
با لبهاش ! ...
تو هم بخند مرد !!
برادرم ؛
دنیا پیر دختر
سر به زانو غنوده ای ست
که اخم هایش آبروی جوانی اش اند.
دستی بتکان برادر !!
پلنگ از جان گریخته ای است " آزادی "
مجسمه ای ست
شبیه یک زن
با قلب گر گرفته ی من و تو بر فراز دستش
در مشتش
تا به فال نیک بگیریم
تمام آتش بازی های این دنیا !!
...
چشمی بریز برادرم !
بگذار خیس بردارد
تا کفش هایت .
تا هر لنگه اش
بوی حقیقی یک " بوسه " را
بر چاک سینه ی تمام دلباختگان دنیا
مشام آویز کند .
آه ای خدای عزیز !
انسان می تواند استر بزاید ؟
وقتی که هر شب
اسبی
در عریانی پیشانی یک مرد
با سر سوار بیندازد
و با طنازی تمام ، پِهِن پَهن کند
تا بکارد انتهای گیسوان سواران بخت برگشته را
و بعد هم جا بسپارد
به الاغان نرینه ی مست
که خود جهاز آوران این رسوم تاریخی اند
...
آری؛ انسان می تواند استر بزاید
این لباس ها گواه گفته هایم اند
این لباس ها؛
دلهره هایی که از زمانه لبریز می شوند
این لباس ها؛
هم نوایان قلب گربه هایی
که قناری های باکره ای به دندان ربوده اند
و فریاد سر می دهند
تاپ تا تا تاپ تاپ ؛ انسان … .
سه دوباره برای دوباره دیدن دوباره
۱
درد - درد !!
سرم درد می کند
در پس دستمال نجیبی
که مأموریتی دیگر گونه انتظار می کشد
درد - درد - مرد
مردی که در تن اشک هایی شبیه یک عینک
خورد می شود
و می ریزد
روی جاده هایی
که خود ، خلف زاده های دلتنگی اند
جاده
خط
رفتن
دل
تنگ
بنگ - بنگ
آینه ترک برداشت
" اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیک ترند " ...
و تن به وطن سپرده
بافتیم پیراهنمان را
از هر کلافی که گذشتیم .
۲
پنچر شدن
معجزه ای است شگرف و الهی
برای لاستیکی خسته .
۳
بادکنک
با باد شدن
عاشقانه ماهیت می یابد
با اوج گرفتن ... تا خورشید
با ... ترکیدن ... .
مرا کاوه بخوانید
نشان به این نشان
به پوستم :
این یگانه شاهد آهنْ گداخته
به پوستم:
این روبند هیای استخوان هایم .
این دور دستی که بر چشمم
همچو شمشیری آغشته به دین
هر هر کنان به خون می نشاند
تمام کاوه گی ام را
روی این سطور .
مرا کاوه ی سرخ بخوانید
به احترام مدادهای تراشیده ای
که کلاه را یک سر از سر انداخته اند
و از مقابل ندامتگاه شیطان رژه می روند
بی عشق و آب و آینه
بی درد آتش و گندم
از بی بوسه های تو
خدا جان ! .
۱
مثل عرق یک شناگر
درون آب
هیچ کس مرا نمی فهمد
۲
آدم
هی و هی بزرگ تر شد
هی و هی بزهای زیبای من
از صبح تا شب چران
۳
پیرهن آستین کوتاه می پوشم
تا کسی هوس نکند
برایم آستین بالا بزند
۴
می خواهم اینجا را بفروشم
به کسی که هرگز نیاید اینجا
می خواهم اینجا را درخت بکارم
درخت هایی که هرگز میوه ندهند
اگر آمدند
و میوه ها را بردند چه ؟!
از خواب که بیدار می شوم
به سرعت لباس می پوشم
تا خودم نباشم
و بعد آینه و زلف هایم
و ریشی که به احترام دلم گذاشته ام تا خوش باشد
و قدم می زنم
از آسفالت میان قبرستان
روی مرده ها
تا آسفالت درون شهرمان
میان مرده ها
با عینک آفتابی ای
که دنیا را آن طور که باید می بینی .
دیگر دل و دماغ برایت نمی ماند که عاشقانه بسرایی که :
"در این گرمای تابستان
هی برق قطع و وصل می شود
تو را به خدا اینقدر چشمانت را به هم نزن !"
نه دل و دماغ نمی ماند
فقط اینکه
روزی سه وعده
نماز می گزارم
بر شکمم !
بر صادق ترین مخلوق خداوندی .
و آخرش اینکه
دوباره هر شب
سرم را بر بالشتی می گذارم
که پر است از پرهای مرغانی
که روزی برای خودشان قدقدی داشته اند .
چند کار برای یادگاری روز های دل پر از خونم - خوب احمد جان دل بدون خون که میمیره . تو دل همه خونه - .
۱
وقتی موهای دختری
با دستان خودش به نوازش گرفته می شود
بی شک روسری و سپرش را
پرت کرده پشت گریه ها
و تمام خط ها را خمیازه کشیده است
پای تیرک های تلفن .
۲
هفت کار - کاریکلماتور و طرح - : هر کدامشان را بیشتر دوست داشتی تقدیم به تو :
۱
یک تو این دنیا را دوست می دارم .
۲
من آخر خط را نشانه گرفته ام به سمت احمد بی باک
کی به آخر خط می رسی ؟
۳
ضمن زیبایی بکارت " دریدن هم لذت دارد
۴
تا ته سر کشیدی
کاسه ی آبی که می خواستم بریزم پشت سرت
۵
شیر خواهم داد
مثل بزهایی که علف های سبز قبرستان را می خورند
۶
شکستن قفل در
شکستن حرمت خانه است
انگار تمام دنیا را به روی یک در گشوده اند
۷
به ناچار زن مردی شده ام به نام احمد بی باک
این شعر - کوتاه - تقدیم به «عبدالحسین زرین کوب»ِ - طولانی فکر- که بعد از « دو قرن سکوت» ش این شعر آمد . تاسف می خورم که چرا اینقدر دیر خواندمش ولی با این حال خوشحالم که نمردم و خواندمش !
کاکائو که می خوری
وقت است
از آب گل آلود دهانت
ماهی بگیرم
و بازی اش بدهم
میان تنگ بلوری
به نام زن !
و بغلتانمش
تا مقابل آبروی زنی
که تمام لباس هایش
روی طناب
بازیچه ی نیزه ها می شده است .
تقدیم به یکی که خیلی شهردار است :
« فرض کن
شهرداری تو شهرش
بره سوپر مارکتی
پول تو جیبش نباشه
بهش جنس ندن »
مهم نیست
که سوپری ، شهردار را بشناسد یا نه
مهم نیست !!
مهم این است
که عکاس هیچ وقت تو عکسی که می گیرد پیدا نیست
مهم این است
که بزرگ ترین ساختمان های مهندسین معمار را
همیشه کارگر های بدبختی می سازند
مهم این است که بدانی
هر وقت گل خشگلی را می چینی
آن را از دست داده ای
مهم این است که بدانی
بارها دیده ام
فیلم هایی را
که با سکانس تصویری از یک قتل
شروع می شوند
مهم این است که بدانم
مهم این است که بدانی
برای اولین بار که دیدمت
نمی دانستم که باید
کارت قرعه کشی دریافت می کردم !!
و مهم نیست
که خیلی از تکه های شعرم
« تیکه » باشند
تکه تکه باشند
مهم نیست !!
دوستان هم شعری ! زمانی که خواستم مجموعه ای از انشا های بچه ها را جمع آوری کنم اولش فکر کردم که یه ابتکاره ولی یادم آمد که کارهایی از این دست زیاد انجام گرفته ( اریک مارشال و ... ) ولی با این حال تکرار ، چیزی از زیبایی بچه ها نمی کاهد . خلاصه ؛ تمام سطر نوشته هایی که می خوانید از دبستانی هایی است که با خواندن انشاهاشان بغض دوست داشتنی ای کردم ؛ شاید شما هم ... . سعی کرده ام که به شیوه ی نگارش و املای نوشته ها دست نزنم و اگر اشکال هایی از این دست دیدید ، به حساب اشتباه تایپی نگیرید - البته خودمونیم این هم یه نوع توجیه دبستانیه ی قشنگه که اگه یه وقت بد تایپ کرده باشم بندازم گردن یکی دیگه– بعضی از انشاها کامل نوشته ام و بعضی قسمتی . البته اونقدر زیبا بودند که انتخاب سخت بود به همین دلیل زیاد شدند – چون من مربی پرورشی مدرسه ام به طبع به یک کلاس هم محدود نمی شوم- و بعضی از انشاها که از نظر حرف و مضمون در یک حد بودند یکی را زدم که احتمالا زیباتر بود – به همین دلیل هم حتی می خواستم که انشاها را بدون نام بزنم ولی ...- . خب بالاخره خاطرات زیبای سر کلاس بماند که پسری چند دقیقه قبل از وارد شدن من به کلاس انشایش را به یک دختر هم کلاسی –که او انشا ننوشته- می دهد که آن انشا هم یکی از بهترین انشاهای کلاس بشود و خودش هیچ چیز نداشته باشد و بگوید که آقا من ننوشته ام و یک دقیقه قبل از زنگ لو برود – که البته من به آن پسر گفتم که یکی دیگه بنویسد که من هردوتا انشا را زده ام ، نامشان بماند - . چقدر حرف زدم ؛ در اخر اگر ممکن است بنویسید که انشای کدام دانش آموز را بیشتر دوست داشتید – ببینید چقدر سخته ؛ تا شاید بفهمید من چی کشیدم – آخه با توجه به داوری شما می خواهم بهشون جایزه بدم .
********************
زمانی که خورشید پشت ابر است حس عجیبی در من به وجود می آید که انگار جهان به آخر رسیده است و زندگی پایان یافته است . من دوست دارم همیشه در سایه باشم . و از نور خیلی خوشم نمی آید . (هاجر سرخیلی)
----------------
حس خوشحالی ، حس دارم که می خواهد باران ببارد وقتی خورشید پشت ایرهاست ما احساس تاریکی می کنیم وقتی خورشید پشت ابرهاست ما خوش هالیم فکر می کنیم که باران بزرگی می بارد و رودخانه رو می افتد و ما می توانیم نگاه ی رودخانه کنیم . (مهدی وفادار)
----------------
وقتی خورشید پشت ابرا هست ما احساس تاریکی می کنیم وقتی که هوا تاریک می شود فکر می کنیم که همه جا تار است ما احساس مس کنیم که سردمان می شود . وقتی خورشید پشت ابرا هست نشانه ی این است که باران می بارد وقتی باران تمام شد ما رنگ کمان تازه را می بینیم (محمد رضا موزه)
------------------
اگر خورشید پشت ابر باشد خیلی مردم زنده نمی باشد و گیاهان سبز نمی باشد ( سید رسول موسوی)
------------------
اگر خورشید نباشد ابر هم نیست و اگر خورشید پشت ابر باشد همه بچه های کلاس اولی خیال می کنند که شب شده همه غمگینند جایی را نمی بینند خورشید نیر از آفریده های خداست ( مهرداد دهقان)
-------------------
من حس می کنم که هوا دارد بارانی می شود هوای بارانی واقعا لطیف دل نواز است بسیار قشنگ است روزهایی که هوا بارانی است حس عجیبی به من دست می دهد نمی دانم چگونه آن حس را بیان کنم خلاصه که وقتی خورشید پشت ابر باشد به من حال و هوای بارانی دست می دهد . (فاطمه آسیم)
-------------------
زیر باران بازی کنم و روز قشنگ نم نم باران که روی درخت ها است ببینم و دوباره بازی کنم و دلم می خواهد وقتی خورشید پشت ابر بیرون می آید آن وقت را ببینم . حس خوبی دارم (مهدی ادرس)
-------------------
حس خوبی دارم چون ان وقت ممکن است باران بیاید چون که من باران را خیلی دوست دارم * ولی حیف که من وقتی که می خواهم به بیرون بروم مادرم به من اجازه نمی دهد * و می گوید وقتی که باران می آید نباید به بیرون بروی چون که ممکن است که باران به تو بخورد و تو سرما بخوری * ولی من وقتی که مادرم در خانه نیست دور از چشم او به بیرون می روم و در باران بازی می کنم * ولی من هم بعضی وقت ها از مادرم اجازه می گیرم و با چتر یا کافشن به بیرون می روم و بازی می کنم * من یک روز که هوا ابری بود مادرم به من گفت : پسرم دانیال می آیی برایم خرید کنی ؟ * من گفتم باشد ناگهان وسط را باران گرفت و من خیس شدم من به سالن فروشگا رفتم * و خریدهایم را کردم وقتی می خواستم به خانه برگردم باران شدید شد و من سری و سه به خانه رفتم و خیس شدم * مادرم مرا دعوا کرد چون من به او نگفتم که بیرون باران می اید تا او به من چتر بدهد (دانیال گله داری)
-------------------------
حس می کنم چه هوای ابری و خوبی است و هوای خنک دلنشین و حس بدی دارم که سرد می شود و من از سرما زیاد خوشم نمی آیاد چون سردم می شود و می خواهم لباس زیاد و گرم بپوشم و نمی توانم ورجه وورجه کنم و بدوم . وقتی خورشید پشت ابر هست و هوا ابری است ممکن است باران بیاید من هم از باران خشم می آید و بدم هم می آید (شهاب افخمی)
------------------------
حس دارم که برم صحنه ی زیبای باران را ببینم و شادی کنم * وقتی بچه ها به بیرون می اید با هم بازی می کنیم و وقتی رد و برق می زند ما جیق می زنیم و فرار می کنیم در مدرسه همه چتر می آیند و به بیرون می روند و با هم می گردند . (پوریا فداییان )
----------------------
حس می کنم باران بی یاید و همه جا را پر از آب کند من باید برای خودم چتر بیاورم چون همه چتر آورده بودند فقط من نیاورده بودم (محمد رضا گودرزی)
----------------------
وقتی خورشید به دریا می رسد بخار آب به هوا می رود ابر درست می شود و خورشید پشت سر ابر می رود تا ابرها از بین برود . (محمد جواد موسوی)
--------------------
حس خوبی داریم . چون باران می آید و دیگر خورشید نیست و من به بیرون می آیم و بازی می کنم ولی حیف که خیلی وقت ها خورشید در آسمان است . من با خودم می گویم چرا مادر و پدرم وقتی هوا ابری است نمی گذارند که من بیرون بروم . باران من را خیس می کند و من خیلی دوست دارم . ( احمد رضا رضوانی)
----------------------
بعضی وقت ها باران می آید فقط در فصل زمستان باران می اید من باران را دوست دارم و بعضی وقت ها نه ؛ به خاطر این مشکلات سخت و بد به وجود می آورد مصلا ً در شمال ایران مازندران روستاهای زیادی است که در آن روستا ها خانه هایی است که در آن خانه ها انسان است و وقتی باران بیاید آن ها خانه هایشان پر از آب می شود . حس می کنم که دارد هوا سرد می شود . ( اسمش را فراموش کرده بود )
-------------------
باران می آید و ما همیسه تعطیل می شویم و به زمین ها ی کشاورزی هم اب می رسد و وقتی باران می بارد احساس می کنم که پرندگان نمی توانند پرواز کنند . وقتی که باران می اید من همیشه می خوابم و چند ساعت بعد هم درس می خوانم . (امید صادقی)
-------------------
ما وقتی خوشید پشت ابرها است ما بوی خاک می فهمیم . معنای خرشید پشت ابر معنای باران است . (علیرضا بوستانی)
------------------
همه ی کارها به خداوند یکتا بستگی دارد باران نعمت خداوند یکتاست ای باران ای دوست صمیمی دوستت دارم . (محسن زنده بودی )
----------------------
موقه ای که خورشید به پشت ابرها می رو حسی یعنی بادی خنک به انسان می خورد و انسان از این باد خوشش می اید . حس خوبی برای من است من دیگران را نمی داند . ( محمد باقر رحیمی حیاتی)
----------------------------
من حس می کنم که از طرف خدا ابرها آب می شوند و بر زمین می بارد خوشحال هستم (عرفان لیراوی)
------------------------
حس خوبی دارم حس من این است که باران بارد و من دیگر خورشید را نبینم (نوید دهدشتی)
-----------------------
وقتی خورشید مسافرت می کند همه جا تاریک نمی شود من دوست دارم . ( رضا زارع)
---------------------
وقتی که خورشید پشت ابر است سایه می شود ، من در آن زمان است که بسیار خوش حال می شوم و با خودم می کویم آه ، آه ، آه دیکر چیزی نمانده که روز دیکر بیاید امروز چه زود گذشت باید فردا بیاید و با خودش اتفاقاتی دباره شروع می شود آه چه کسی جز خدا می داند شاید هم من فردا من یا کس دیگر بمیرد ، آه خدای من چقدر زود گذشت این چهار سال مثل برق گذشت خدایا کمکم کن تا دوباره اشتباها و گناه هایی که در این سال کرده ام دیگر انجام ندهم و به بهشت بروم و از امام هایی که برای اسلام زهمت کشیدند تشکر نمایم خدایا خدایا کمکم کن (آرش بهمن پوری)
-------------------------
حس غمگینی دارم (میلاد جهانبازی)
-----------------------
وقتی خورشید پشت ابرها هست ماها فکر می کنیم که می خواهد باران بیاید ولی باد ابرها را به جای دیگر می برد (حسین صادقی)
---------------------------
من زمانی که باد می وزد صدای درختان در ان زمان می آید حس خیلی خوبی دارم . وقتی که باد می وزد به با خوشحالی به سوی باد می دوم و آن وقت خورشید غروب می کند . و بعد باد خوبی می وزد ووو (سجاد گودرزی)
-------------------------
خورشید خورشید کجایی پشت ابرهایی
کی بیرون می آیی وقتی که تو نیستی خوشحال نیستم
وقتی که تو بیرون نیستی اِزا بر روی ماه هستم
اِزا = برابر
-------------------------------
ناراحت می شوم و می گویم ای خدای مهربان کاش دیگر ابرها را در آسمان نمی دیدم که جلوی خورشید را می گیرد . من همیشه شب ها احساس ناراحتی در درون خود می کنم و می گویم خورشید خانم مهربان شب ها کجا می رود . من دعا می کنم که هیچ وقت خورشید گرفتگی نشود چون همه جا تاریک می شود و ما از این اتفاق بدمان می آید ما همه ی انسان ها این طوری هستیم .
نتیجه گیری = ما نتیجه می گیریم اگر خورشید نباشد همه ی ما انسان ها از بین می رویم و همه چیز نابود می شود .
«یک بیت شعر»
بنی آدم ععضای یک دیگرند که در آفرینش ز یک گوهرنگ
«سعدی» (سعید حسینی)
----------------
«خداوند قهار» خورشید را آفرید تا هم برای گیاهان مفید و هم برای انسان ها و هم برای اینکه زمین یخ نزند * شب ها که تاریک است * و از ماه نوری می تابد آن (نور) نور ماه نیست بلکه خورشید پشت ماه قرار می گیرد * دانشگاه های ایران از خورشید کوره ی آفتابی می سازند *وقتی در ظهر که هوا آفتابی است گرمای زیادی از خورشید به زمین می تابد ابرها جلوی نور خورشید را می گیرند زمین کمی تیره می شود * من احساس خوبی دارم که ما برای چند دقیقه از دست نور خورشید رهایی پیدا می کنم * (یحیی صدیق)
---------------------
من احساس مهربانی آزادگی و ... دارم اما وقتی که خرشید رو باشد مهربانی ها و شادمانی ها کم هست ولی خدا همه ی چیز ها را خوب آفریده است و اما یک چیز بماند که مدیرها و معلم هام از همه قشنگ تر هستند خدا هم از همه ی آدم های دنیا قشنگ تر است (سیاوش بلوریان)
--------------------
من خیلی خوشحالی هستم چون اگر خورشید بیرون باشد آدم هر کاری بکند خورشید همان جاست و آدم عرق می کند چون من از عرق بدم میاید . (مصطفی طریقی)
---------------------
حس می کنم خورشید نابود شده حس می کنم خورشید برای همیشه پشت ابرها پنهان شده و با ما قهر کرده و دیگر نمی خواهد به ما نور بتابد حس می کنم خدا به خورشید گفته که پشت ابرها قایم شود . تا دیگر ما او را نبینیم . حس می کنم از دست ما ناراحت است حتما بعضی ها را دیده که کار بدی می کنند یا شاید آن ها خورشید را مسخره کردند و خورشید از آن دست ان ها ناراحت شده است . حس می کنم که خورشید دلش نمی خواهد ما را ببیند (احسان دیناروند)
--------------------
من احساس می کنم که خداوند چه جور خورشید را آفرید . ای خدا خورشید را همیشه نگهدار که ما زنده بمانیم . خدایا هیچ وقت خورشید زیر ابر نرود . خدایا هیچ وقت خورشید گرفتگی نشود . (عبدالحسین پریشان)
---------------------
احساس می کنم که خورشید در آسمان زیبا نیست و ابرها او را محاصره کرده اند و نمی گذارند که خورشید خودش را نشان دهد ولی یک روزی خورشید در می آید و آسمان زیباتر از همیشه می شود . (سید محمد کریم کاظمیان)
---------------------
هر وقت خورشید پشت ابر ها می رود من خوشحال می شوم . اما در مجموع خورشید خوب است . خورشید برای صورت ما هم مفید است در بعضی از کشورها که نور خیلی کم می تابد همام آفتاب می گیرند . (محمد باقر خسروی)
-------------------
من وقتی خورشید را پشت ابر می بینم یک احساس بسیار زیبایی دارم که نمی توانم بیان کنم ولی می توانم به شما بگویم وقتی خورشید پشت ابر است من فکر می کنم که امام زمان (عج) دارد ظهور می کند و تمام بدی ها را از بین ببرد بچه ها می فهمید چرا چون وقتی خورشید پشت ابر می رود آن قدر ابر پرنور می شود که ما نمی توانیم آن را ببینیم .(نویسنده صادق غریبی)
---------------------
من با خورشید خیلی رفیق هستم وقتی که خورشید پشت ابر هست حس می کنم که ابر خیلی قلدر است و جلوی خورشید را می گیرد خورشید خانم از ابر می ترسد و همان جا می ماند من دلم می خواست به خورشید کمک کنم ولی می ترسم از ابر کتک بخورم * همجا از تاریکی ابر پر می شود خورشید نمی تواند به من کمک کند ولی من می توانم با دعا کردن خورشید خانم را از شر آقا ابره قلدر نجات دهم * مانند زن و شوهر با هم دعوا می کنند ابر غرش می کند و آفتاب ساکت و صبور می ماند * و ناگهان اتفاقی می افتد که من خوشحال می شوم خورشید به ابر قلدر سیلی می زند و ابر گریه می کند * (محمود میرکانی)
-----------------------
احساس شادی دارم که می خواهد باران عظیمی بیاید . همه ی مردم دنیا باران را دوست دارند اما موقعی که کسی فرش هایش را و یا چیزهای دیگر را شسته است و روی بند یا دیوار خانه است ، آن ها ار باران متنفر می شوند . اما وقتی که آنهایی که هیچ چیزی برای شستن ندارند مثل بچه های کوچک خیلی خوششان از باران می آید و خدا ، خدا می کنند تا باران تا یک هفته بیاید و آب تا بالا بیاید و به مدرسه نروند . (نیما شریفی)
------------------------
وقتی که خورشید می رود پشت ابر دلم می لرزد ؛ شما می دانید که ما با خورشید چه کار می کنیم ؛ من هر کاری می کنیم به کمک خدا و خورشید می کنم * من دوست دارم که هیچ بچه ای از خورشید بدش نیاید ؛ (امید زارع)
-------------------------
من دلم می خواهد خورشید باشوم ، یا باران .(مبین همتیان)
-----------------------
وقتی ابر جلوی خورشید را گرفته من یاد کودکی خود می افتم و به فکر فرو می روم که بیچاره خورشید ! که پشت ابر تنهای تنها است دلم برای او می سوزد و خیلی ناراحت می شوم . * اما حالا که بزرگ شده ام می فهمم که خدای یکتا خواسته که وقتی ابر می آید خورشید تنها می شود و هرکار خدا بی دلیل نیست .*** و احتیاج نیست که ناراحت یا خوشحال برای خورشید را برشویم .**(علی دادخواه)
------------------------
من هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم نور زیبای خورشید را می بینم . یک روز که از خواب بلند شدم دیدم که خورشید از خواب بیدار نشده است و ابر از خواب بیدار شده است . من با خورشید دوست صمیمی هستم .(محمد خرم روز)
-----------------------
احساس می کنم همه جا تاریک است و ما داریم زیر باران غرق می شویم . و هیچ جا اکسیژن نیست . و خداون ما را می خواهد بکشد و ما را اصلا ما را دوست ندارد . و باران دارد گریه می کند چون خداوند دارد او را تنبه می کند چون ابر جلوی یک زن را گرفته است آن قدر دارد طوفان زیاد می شود که خداوند دارد ابر را تیکه تیکه می کند که ما به آن تگرگ می گوییم . و دارم برای خودم دعا می کنم که هر چه زودتر خورشید از پشت ابرها درآید خدای همیشه مواظب خانم خورشید باش چون او برای ما اکسیژن تسیه می کند . وای ابر بد دوباره دارد می آید وای خدای من این ابر را از این جا دور کن . ولی ابر هم برای ما خوب است ، و به ما آب فراوان تر برای ما می فرسد . خدای بزرگ از تو متشکر هستم برای این همه نعمت که به ما داده ای .(رضا کهکشانی)
نزدیک به دو ماهی می شه فکر کنم نه؟ ببخشید . نه ! بابت اینکه شعری نگفتم معذرت نمی خوام .
آخه می خواستم که ایندفعه شعر خودم رو نزنم چون یه موضوع انشایی به دانش آموزها دادم
- «وقتی خورشید پشت ابر است شما چه حسی دارید »-
و قرار بود که قسمت هایی از اون ها بزنم اینجا ولی نشد و تو اولین فرصت
این کار رو خواهم کرد . یاد اون جمله ای می افتم که «تمام کودکان جهان شاعرند» .
یک کار کوتاه :
شاعری که تف می اندازه تو خیابون
همیشه تو کتابش
برای عکس مرد ها سبیل می کشه
بعد ...
تا می رسه به عکسی که یه صف به نماز ایستادن
برای زن ها هم سبیل می کشه
برای همینه که نماز رو دوست نداره
اون هم تو خیابون .
.-.-.
سر...دمه .
آمدم بعد از چندین روز البته با یک کار جدید
تقدیم به دوست شاعرم «مجید اجرایی» :
گاهی در مشت یک نفری
و فکر می کنی
که فقط دستت در دستش است همین .
تازه ... دوست هم می داری
دستی دستی
مزه ی دستی دستت می آید
عاشقی می کنی
و بعد ...
دستی دور گردنت می افتد
بوسه ؟!
بدبخت داری خفه می شوی .
می بینی ؟
هر جا آغوشی به لبی به اشاره می نشیند
شعرهامان با دامن های کوتاه دامنه دار می شوند
سیاه / خیس
آن هم
درون گربه ای
که وفا ذاتاً نجس زاده می شود
سگ را می گویم .
می بینی ؟...
چه عرض کنم
که به طول هیچ مستطیلی برنخورد
باید دایره ای فکر کنی
ممکن است
یک قدم آن طرف تر
از کره ی زمین بیفتی پایین .
« هله هله گرگ چَمبری
زهره نداری ببری »
بازی کن !
بازی کن ...
- با عصا ؟!
ماشین ها خیلی دود می کنند
ممکن است
لایه ی ازن سوراخ شود
دایره سوراخ شود
لطفا کمربند های خود را ببندید
داریم سقوط می کنیم .
عجب شعرِ «پساپس ... » ، می بخشید پست مدرنی
احتمالاً
بدون روسری
جایزه ی نوبل بگیرم .
سه روز مرخصی بعد از اتمام دوره ی آموزش فرهنگی .
و اما پیش به سوی شهادت - آموزش نظامی- ، اگر مُردم
تظاهرات کنید که عکسم را روی پول چاپ کنند ؛
به ۵۰ تومانی هم راضی ام .
کار جدیدم را تقدیم می کنم به جغرافیای تفکر و استاد دوست داشتنی ام
«آقای عظیمیان» .
عرق شد
زیر بغل دختری
که حد و مرز بغل را نمی شناخت
در ! / زیر !
بغل !
از همان موقع عاشق شد
خداوکیلی ...
عشق بوی خوبی نمی داد ؛
بعد
عرق ، عرق
غرق شد
نفسش ...
سه ، دو
«یک نفر همیشه می میرد»
همچنان که راه می رود شاید .
در ! / زیر !
بغل ! .
و بعد هر شب
بیوه ای به آغوش بو می کشد
لباس های زیر چرکینش
بیوه ای که دیگر زیر ذره بین نبود
برای مردی
که پاهایش بو می داد
ولی عاشق بود
دهانش هم
ولی شاعر بود
جامه اش سوخته بود از درد
ولی مادرش نام او را
«ابراهیم» گذاشته بود
برای این جور وقت ها .
...
آن مرد مرده بود
از اسب افتاده بود
و زن هنوز
زندگی می کرد
با دل باکره اش ؟
کسی عاشق دلی که باکره نیست نمی شود ؛
وقتی نگاه هایِ مردانِ ریمل زده یِ متلک پور
از این سر خیابان
تا آن سر جو
هورّا می کشند ؛
...
و مرد مردگی می کرد
با دفترش
به احترام
کلاغی
که میان دو دیوانه می پرد
بی آنکه عرقی کند .
عزیزان دوست من دو ماه نیستم .
من
آن احمد بیست ساله ای هستم
که نارنجک به کمرم می بندم
و زیر دیگ آش می روم
به زیارت خدایگان پوتین .
به چپ چپ
از جلو نظام
از عقب بی خیال .
ضمنا می دانم که عکسم روی پول چاپ نمی کنند .
دوره ی آموزشی خدمت سربازی ( سرباز معلم ) .
عاشق آشم .
حالا هر چی می خواهید بگویید
یک ماه اول آموزش فرهنگی است و تا حدودی آزادم . نمی توانم
به سراغ وبلاگ خودم یا شما بیایم ولی... .؟!
می بخشید خانم
لبم گرفته است
می شود یک لحظه وقت گونه هایتان را بگیرانم .
پاهایش را دراز کرد
صدای ضبط را بلند تر :
« بوی گندم مال من ... »
باز هم که شروع کردی
عزیز من
آدم گندم خورد
ولی بعد استفراق کرد
روی کاغذ
بوی دفترم حالت را به هم نمی زند ؟
کاش حالت به هم می خورد
مثل دو توده ی هوا
باران می بارید .
صدای ضبط از این بلند تر نمی شود
« بوی گندم مال من ... »
باشد مال تو
دیگر تیغم نمی برد
آدم گندم خورد
ولی حوا "جولین" می کرد .
____________________________________________
جولین : در اصطلاح عامه ی "جم" به درو کردن گندم می گویند .
1
می گن
چشم به هم بزنم
تو می آی
راست می گن
من که چشمام به هم نمی رسن
که به هم بزنم .
2
شعر های من پشم
به قول تو
پس تو هم گوسفندی
عزیزم !
3
دانش آموز که بودم
از جای خالی در امتحان بدم می آمد
هنوز هم ...
از جای خالی خیلی بدم می آید
4
ما « جم »ی ها
یک عمر
قلب را کلب گفتیم .
5
حق تو را خورده اند
می دانی الآن باید کجا باشی ؟!
...
در آغوش من .
6
تازه فهمیده ام
چرا کنارم نیستی
چون تو خود یک تنه
هم ماهمی و هم خورشیدم
یک تن و
یک ماه و
یک خورشید
کنار هم ؟!
7
چهار سال پیش
هر جا که من بودم
تو هم می آمدی
اصلاً بود و نبود من مهم نبود
می آ مد ی
و الآن ...
هر جا که هستم
نمی آیی !
چون من هستم
تو نمی آیی
بودن من مهم است
پس
من
یک قدم
مهم تر شده ام
زنده تر شده ام
بود تر شده ام
برای تو .
بیست اردیبهشت متولد شدم . هیچ کس نفهمید . فقط مادرم به خاطر درد و حالا هم این شناسنامه با جلد قرمز به خاطر وام . حالا کو ... تا خودم بفهمم این شعر رو بخونید :
سلام !
برو گم شو
ديگر در قلب من جاي نداري
به من چه ؟!
بزرگ شده اي خب …
مي بخشيد
سلام
برو گم شو
در آغوشم
تازه …
دلم هم برايت گشاد شده
تا جايت راحت تر باشد ؛
دراز بكش ، بخواب
مرا خواب ببين ؛
هيبت مبلي كه لب نداشت
مبلي كه تنها بود
مبلي كه مِنها بود
مبلي كه مي توان
كنارش
هم
نشست
مبلي كه مي توان ، درآغوشش گرفت
مبلي كه مي توان … .
مبلي كه مي داند اينجا
اشك ، زنانه ترين وجهه ي مردانگي است
بغض مي كند ،
به احترام سه نسل ، سه مرد
خورشيد ، انسان و شب
انساني كه من
مردي كه لوله بود
ميان خورشيد و شب
و خورشيدي كه لوله بود
ميان خدا و آسمان
و شب كه لوله
نه !
گهواره اي ارابه اي براي تو
درون دل گشاد
درون دل گشاده روي من .
آرام مي خوابي
پر هياهو قهقهه مي زني
مي تازي …
دل من كه نه
همه چيز را به شوخي مي گيري
حتي فاصله خدا را تا تو
آنگاه كه از ميان انگشتانت
آسمان را ورانداز مي كني .
خب تا جهنمي نشده ام
و تا دلم گول هيكلم را
و دلت حق شعرم را
نخورده است
بگويم كه …
سلام
دلم برايت تنگ شده .
با یک کار کوتاه و یک کار بلند :
۱
پدرم دیوارها را رنگ می زد
مادرم که رفت
پدرم زمین ها را رنگ می زند
و او هم که برود
من باید
تو
تو را
رنگ بزنم ...
و من که بروم ؟
« رنگ ها تمام می شوند
شاید » .
2
آهای !
با تو ام ! می شنوی ؟
و تو هم اگر عاشق بودی
دندان هایت کرم می خورد
نیستم ؟!
خوب این دندان های کرم خورده
داستان شیرینی تو را
فریاد می زنند از درد ...
قبول ... تو هم عاشقی
ولی بعد از عاشق شدن مسواک می کنی
تا شب
دهانت
زبانت
خواب های آشفته نبینند
که مبادا بگویی دوستم می داری
شنیدی که ... گفتم تو هم عاشقی
خوب حالا می افتی ؟
آخر آغوشم خسته شد
بس که از بالا نیفتادی پایین
بی انصاف ... دیگرترین دختر
خوب ! باشه ! نیفت
می خواهی ساعتت باشم
تا از همان بالا
دم به دم نگاهم کنی
و ببینی چقدر دیر شده ام
مثل مدرسه مان
مثل داستان های کتاب فارسی اش
بیفت . می افتی ؟
می شنوی سگ ها گوسفند ها و گاو ها گرسنه اند
فریاد می زنند :
حسنک ! دخترک ! کجایی ؟!
به خدا اگر تو را ببینند سیر می شوند
بیفت . نترس .
من سیر نمی شوم
من گاوتر از این حرف ها هستم
بیفت چرا نمی افتی؟
شاید ...
شاید تو ...
خودت را عمداً نمی اندازی
چون می ترسی
می ترسی سیر شوی که من تو را سیر شوم
و نیاز داری که من تو را نیاز داشته باشم
هان ؟ می افتی ؟...
مدرسه مان دیر شد
غذای کوکب خانم یخ کرد
به خدا نه من روبهی که می گذشت از راهی
و نه تو زاغکی قالب پنیری بر دهان بر گرفت و زود پرید
آهان ...
فهمیدم
اینبار دیگر می افتی
الآن کوه را خراب می کنم
روی ریل قطار
تا پیراهنت را دربیاوری
و به لبانت بکشی
تا آتش بگیرد
و دور سرت بچرخانی
و فریاد بزنی :
آقا اینجا ! روی تنم
عشق سقوط کرده است
- هنگام مسواک کردنم آن شب -
لطفاً جلوتر نیائید که ...
و من بدون پیراهن سیر ببینمت
هر چند که هرگز
بدون روسری سیر ندیدمت
و غرور اینکه جلوی من لباس عوض نمی کنی بشکند ...
نه نه ...
تو کودکیت را از یاد برده ای
مثل کتاب کبری زبر درخت آن شب
...نمی دانم ...
شاید هم من از یاد برده ام
که چرا دهقان فداکار کودکیت را
سیر ننگریستم .
می دانم ! می دانم !
تو نمی افتی از بالا
هر چند که آن بالا
یک متری من
روی تنه ی درخت خشکیده ای
زیر نور ماه
بود
باشد
شاید .
از من بعید است ولی این بار یک کار غیر عاشقانه . به منظور آخرین کار سال ۸۲ ( دفاع مقدس ) :
سلام
بر یک پوتین قشنگ
که بو کرده است
لایِ لاک و ماتیک و
پاهایی که از زانو به پایین نیستند .
هان !
بو !
بوی استخوان یک شهید
بوی استخوان گیر کرده
در گلوی پوتینی شاعر
در گلوی شاعری پوتینی
جفت می شود
اینجا !
با ترسیم وهم آلوده ی
هشت سال سینه خیز
و بعد هم بمب ...
با تورم پایی در یک پوتین
آن دم که گیر می کند
میان راهی که دوستش می دارد
و پایی که به آن عادت کرده است.
و حالا من ...
یک جوان نونوار
که شلوارم بوی توپ و تانک شلمچه می دهد
و پیراهنم بوی یک عرق
بوی عرق خارجی
مثل BOOS مثل OPEN مثل MARINA مثل " من "
با نخ هایی محكم
مسافری از راه ابریشم
ابریشمی که بوی موج خاله زنک
بوی فرکانس "رادیو فردا"
بوی خنده های دیوار چین می دهد .
باز هم من
یک جوانِ نونوار
نه
یک جوانِ بی پوتینِ بی حواسِ شاید هم زرنگ
دارد شهید می شود
در باتلاق شلمچه
که پُر است از جسد
با پاهایی که تاول زده اند از پوتین دیگر
پُر است از
دخترانی که فقط اندامشان زیباست
پُر است از پسرانی که رژ می کشند
تا تکان دهند
پاهایی را
که از زانو به پایین ...
نه
از پایین به زانو
نیستند .
این شعر بلند پیشکش " هشت کتاب " ی که سهراب را
پُر داد
پِر داد
پَر داد .
به بهانه ی سال مرگ " سهراب سپهری " .
با دل بر جا ماندن
و با دلبر جا ماندن
دو ترکیب عزیز است
که با پسری از نواده های " فروغ "
تصادف کرده است . ...
و حالا
یک لشِ بی روحِ بدبو که شعرش می آید :
می بوسمت
مثل نسیمی که می لرزاند آدم خیس را
می بوسمت
تا انحنای حلق " اسمائیل "
می بوسمت
تا جمعه چشم هایت
خسته از عصر پنج شنبه
تعطیل شوند
و این یکی از اختیارات وزنی تنت است
که بزرگی ای شعر
ای چشم های از پس عینک دودی .
تو بزرگی
ولی به خدا من هنوز سوار هواپیما نشده ام
که بدانم چقدر ؟
چگونه ؟
چرا ؟
من حتا سوار خودم هم نشده ام
که بدانم عشق سواری چه کیفی دارد
من سیاه شده ام
مثل "خانه ای که سیاه است "
و فقط یک قلب جزامی
که از شعر جزام گرفته است
تپ تپ می کند
خونریزی می کند .
وای قلبم به لبم رسیده
ولی من هنوز جرأت نمی کنم
که با لب خونی ببوسمت
تو چطور ؟
قلب من !
مغز من !
شعر من !
من هنوز هم شعرم می آید
مثل نیاز واژه ها به سطر
و حس قشنگ چشم انتظاری سطر به واژه ها
و زیباتر دق مرگی سطرها
من هنوز هم شعرم می آید
مثل خودکار بدبختی که فقط هی می نویسد
می نویسد و می نویسد
و تمام که شد
دیگر هیچ
انگار که خودکاری نبوده است
تازه مثل آدمی است
که می خواهد ازدواج کند
آدم وقتی ازدواج می کند
سرش زیر آب می رود
حالا ...
یا باید نفسش زیاد باشد
و یا ...
ماهی بشود .
تو که یک عمر ماهی چشم های من بوده ای ؟ نه!؟
نه ... ماهی افاقه نمی کند
تو یک وال بشو
ای شعر عزیز
ای « الهه ی خون آشام »
ای سیرِ شیر
ای شیرِ سیر
مرا هم قورت بده
تا درونت را ببینم ... بمیرم
آری این شعر من است
دور ساندویچ تو
گاز بزن
لطفاً ...
من هنوز هم شعرم می آید
مرا که قورت دادی خوب !
پس هر دو ی ما اردیبهشتی ایم
اردیبهشت یعنی :
آرد + یای میانجی + بهشت
آردی که من بودم از گندم
و بهشتی که تو بودی از آدم
من هنوز هم شعرم می آید
ولی شعرم نمی آید ...
خودکارم تمام شد
باید با او ازدواج کنم .
از آدم هایی که زنده اند خیلی ها به وبلاگ من سر نمی زنند و فقط بعضی ها می روند و می بینند . و از این بعضی ها فقط بعضی بعضی ها نظر می دهند - روی مدادم دست می کشند و روی دستم مداد - و نمی دانم چرا اون یکی بعضی بعضی ها نمی نویسند .
با این حال من خودم را ادامه می دهم .
این همه راه را می روی
تا به شهر برسی
و من
اینهمه شهر می روم
تا به راه برسم .
ولی عبور از دروازه های این شهر
با انبوهی از سربازان ریمل زده ی گیوتین مانند
که چهار سر را
بی آب
بی بسمل
نوش جان فرموده است
سرعت عملی می خواهد
سریعتر از " نه " های فی البداهه تو
و سرعت من
در حد راه رفتن زنی پا به ماه
که فقط
در انتظار زائیدن
دستمال کاغذی ها را
خیس و مچاله می کند .
برای تنوع دو روباعی از دوست خوبم "عبدالحسین بان" :
۱
ای دل نکند بهانه جویی بکنی
بین من و زندگی دو رویی بکنی
یادت نرود همیشه هنگام جنون
در مصرف عشق صرفه جویی بکنی
۲
دل بستن ما روایت خوشبختی است
هر لحن نگاه آیت خوشبختی است
ما با هم اگر همیشه بدبخت شویم
بدبخت شدن نهایت خوشبختی است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و یک کار تیرماه ۸۱ ای ام .
اولویت تاریخ
با زمین است یا با زمان
این دو
دو توهین محترمانه اند
برای مستدام ماندن الف حضرت اسمت
که از زادگاه پدری و مادریشان
- از چشم های تو -
برای اهانت به من آمده اند
و من
بر حسب وظیفه
اندکی خم می شوم
پوست سرم را می کنم
و به آن دو سلام می کنم
و می بوسمشان .
ناگهان غصه ای از تنم جدا می شود
تمام وجودم رها می شود ...
مبادا رفته باشی ؟...
نه تو با خودکار آمدی
با خودکار که پاک نمی شوی
حتا زیر باران
و فقط جوهر پخش می کنی
تا همه عکس هایشان را
دوست داشته باشند
ولی من تو را
بیشتر .
به خدا من خودم تنها
سیصدو شصت درجه تو را دوست می دارم .
و " مثل دانش آموزی که
درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم . "
به آن لحظه ی عزیزی که خسته از سفر آمدی .( خرداد ۸۲ )
به محض دیدنت
سردرد عجیبی
مثل ترس زایش دخترکان اعراب جاهلی
مرا احاطه فرموده است
بعد ...
که به خودم می آیم
به تو می روم
... تو به اول من می روی
و می روی ...
و قشنگ ترین پیراهنت را می پوشی
و براق ترین چشمانت
در آغوش موهایت را هم
همچنین .
خورشید که غروب می کند
مثل عروسی که روز پیدایش نمی شود
تو بی امان دود می کنی
تا ناموسم را
از این چشم سفید و بی حیا
دربدر این کوچه و آن کوچه کنی .
وقتی که خجالت کشان
از سبیلم می گذرد
درون دهانم که می ریزد
غیرتم به جوش می آید .
نـــــه ...
اینبار دیگر نمی گویم
که صورتم جوش بوسه های تو را می زند
نه نه
این جوش ها
مال چربی و شیرینی زیادی است که می خورم
زیاد دلت را خوش نکن
آه من بردم من
برای یک بار من
من دلت را ناخوش کردم !
حالا هر پیراهنی که دلت می خواهد بپوش
هر جور که می خواهی با موهایت پز بده
با چشمانت ناز کن ... .
هان ... هیس س س س
آن دختر کچل و عریانی که
از شرم می ترسد
و از ترس دارد شرم می کند
کیست ؟! ...
- احمد احمد
مادر چقدر می خوابی
بلند شو .
